خرید بک لینک
مردها شاید خودخواه ترین موجودات دنیا باشند. وقتی عاشق می شوند چشمشان را بر روی همه چیز می بندند. باور ندارید؟ همین فرهاد برای کندن کوه نظر شیرین را پرسید؟ یا مثلا مجنون یک بار از خودش سوال نکرد، لیلی دلش می خواهد اینهمه دوست داشته شود و با این عشق آتشین شهره آفاق شود؟ وقتی عاشق می شوید. وقتی تمام هم و غمتان صرف بدست آوردن معشوقه می شود. کمی صبر کنید. این کلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: شنبه 29 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:01

-پس باید منتظر بشی تا یک معجزه به دادت برسه.

+میرسه! مگه من بنده خدا نیستم؟ مگه به خدا اعتقاد ندارم؟ مگه خدای من بزرگ نیست؟


پ.ن یک: دیالوگ نویسی

پ.ن دو: من خدایی دارم که داشتنش جبران همه نداشته هاست...


برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 0:20

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد." این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 0:20

خدمت امام جواد(ع) رسید و گفت:

حالم خوب نیست.از مردم خسته شدم.

تهمت، غیبت...چه کنم؟

بریده ام و نفسم بالا نمی آید....

امام فرمود:

به سمت حسین(ع) فرار کن.

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 0:20

آدمی که هیچی نمیگه، نمیگه

اما یه دفعه دیگه میره و پیداش نمیشه

بی معرفت نبوده

اون فقط از بقیه صبورتر بوده...همین.

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 11:29

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست،

دریا تشنگی است و من تشنگی ام. تشنگی و آب. پایانی قشنگ تر از این بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.

.......

پ.ن: یه پایان تلخ (اگر بعدش زنده بمونی) بهتر از یه تلخی بی پایانه

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 11:29

1.ای رسول،نزدیک است که اگرامت به قرآن ایمان نیاورند،جان عزیزت را از شدت حزن و تاسف بر آنها از دست بدهی(آیه 6 سوره کهف) 2.تمامی چهارده معصوم (ع) از پیامبر اکرم تا حضرت ولی عصر (عج) همگی نور واحدند. یعنی امام حسن عسکری نیز به اندازه پیامبر دغدغه هدایت امت را داشتند. 3.حال چگونه است حال امامی که می داند پس از رفتنش از میان امت، آنها دیگر امامشان را به چشم سر نمی بینند و امام بعد از ایشان یعنی حضرت ولی عصر(عج) در پس پرده غیبت خواهند بود. ولادت امام حسن عسکری (ع) مبارک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 2:08

از این به بعد هر چند وقت یکبار اینجا مطالبی منتشر می شود با یک هدف. انتشار شعار "کل یوم عاشورا". حتما می پرسید الان که محرم و صفر تمام شده. یا اینکه چرا دوست دارید ما همه اش گریه و زاری کنیم؟! اما اینطوری نیست. اتفاقا من می گویم مطالب عمیق و مفهومی عاشورا باید وقتی گفته شود که مردم شور حسینی را دریافت کرده باشند و حالا بخواهند به شعور حسینی برسند. این مطالب را به قول اینستا نشینان با هشتگ! #کل_یوم_عاشورا بخوانید و نشر دهید. شاید سال آینده در ماه محرم اتفاقات خوبی برایمان رقم بخورد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 2:08

#کل_یوم_عاشورا

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 2:08

اپیزود اول: یکی از بچه های دانشگاه توی تلگرام پیغام داد که"شما با استاد چوبندیان درس داشتید؟ " قبل از اینکه جواب بدم پشت سرش گفت:"بنده خدا فوت کرده". اپیزود دوم: داخل حیاط مسجد داشتم دنبال مجلس زنانه می گشتم. داخل که رفتم ، به محض نشستن یاد حرفش افتادم. سرکلاس می گفت:"من هر وقت به مجالس ختم می روم یک قرآن برمی دارم و می روم یک گوشه ای می نشینم و معنی فارسی آن را می خوانم".قرآن را از توی کیفم درآوردم. به نیت استاد باز کردم و معنی فارسیش را خواندم:"و تنها ذزیه او را در زمین باقی گذاشتیم. و در میان آیندگان برای او نام نیک به جا گذاشتیم. سلام بر نوح در میان جهانیان. ما نیکوکاران را اینگونه پاداش می دهیم. بی تردید او از بندگان مومن ما بود". اپیزود سوم: بلند شدم و به سمت دخترهایش رفتم. گفتم: "تسلیت می گم.ما رو در غم خودتون شریک بدونید". به نظرم مسخره ترین کاری که می شد انجام داد همین بود. اینکه با حالتی بی تفاوت به چشمان سرخ شده دخترهایی که از بس گریه کردن باز نمی شود، زل بزنی و انتظار داشته باشی تو را در غم از دست دادن پدرشان شریک بدانند انتظار بیهوده ایست. آن لحظه یکی از مواقعی بود که بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم. همان جا که هر روز ساعت پنج عصر بعدِ پیاده شدن از سرویس شرکت، سوار اتوبوس می شوم و به خانه می روم. این بار اما پنج عصر نبود که آفتاب توی سرم بزند. سوار اتوبوس هم نشده بودم. تو خنکای ساعت دوازده شب، سوار وانت شده بودم. از همان مسیری که همیشه خسته به میله های کنار شیشه اتوبوس تکیه می دهم. آن جا اما حسابی انرژی داشتم و خوشحال بودم. به جای تکیه دادن هم بلند بلند حرف می زدم و می خندیدم. آنقدر خندیده بودم که فکم درد می کرد. درست همان جا بودکه با لباسهای مشکی و خاکستری روی صندلی های اتوبوس می نشینم. آن شب اما مانتوی صورتی ام را پوشیده بودم و روسری ایم را با آن ست کرده بودم. از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم اما دیگر تنها نبودم. توی وانت کنار دخترعموها نشسته بودم که بودنشان برایم قد یک دنیا می ارزید. دخترعموهایی که روزی همبازی ام بودند و حالا بزرگ شدن از هم دورمان کرده. از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم اما نه دیگر خسته بودم نه ناراحت و نه حتی ناامید... از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم و میان خنده هایم خدا را برای تک تک آن لحظات و آن آدمها شکر می کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

وقتی همه جا هستی. وقتی همه چیز دست خودت هست. وقتی ته ته دلم را میدانی. وقتی حالم را بهتر از خودم می فهمی. وقتی راه حل حال خوب و بدم را بلدی. پس همه زندگیم برای توست. یادم می ماند وقتی دلم گرفته با تو دردو دل کنم. حواسم هست وقتی خوشحالم توی سررسیدم بنویسم، خدایا ممنون که هستی. وقتی به پدربزرگ و مادربزرگ سرمیزنم و خنده های از ته دلشان را می شنوم سرم را بلند کنم و بگویم شکر. وقتی دارم برای خانواده افطار درست می کنم توی دلم بگویم، همه اینها برای گوشه ای از رضایت توست. لحظه هایی که در اوج ناامیدی روزنه امید بهم نشان میدهی بغض کنم و بگویم عاشقتم. یاد گرفتم از هر چیزی که می گذرم، به خاطر این است که تو خواسته ای. سختی پوشیدن چادر را در هوای گرم تحمل می کنم چون میدانم داری به من لبخند میزنی. حرف پدر و مادر را بی چون و چرا انجام میدهم چون امر توست. این روزها بیشتر از قبل همه جا می بینمت و برای هر کاری تو را در دلم نیت می کنم. همه جا هستی. در برگ درخت انجیر خانه مادربزرگ، در بغض پدربزرگ از دست پسرش، در دعواهای من و خواهرم، در خوشحالی خاله از داشتن بچه های کوچکش، در روزهای سختی که دارند میگذرند، دادامه مطلب

برچسب: اوست گرفته شهر دل,اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر,اوست گرفته شهر دل من به کجا, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

ار اولی نبود که این مدلی می شدم.آن روزها روزهای سختی بود. روزهای تصمیم بزرگ. روزهای تغییر. آدم وقتی حالش بد است یا خوب تکلیفش با خودش روشن است. یا یک چیزی را دارد یا ندارد. راحت می داند باید ناراحت باشد یا خوشحال. اما حالی که من داشتم هیچکدام از اینها نبود. یک چیزی بین این دو. چیزی را میخواستم به دست بیاورم. هم سخت بود و هم نگران کننده. نگرانی برای آینده. من داشتم تغییر می کردم. در همین تغییرات دیگر بعضی چیزها برایم لذت بخش نبود و این بیشتر نگرانم می کرد. یک جورایی "برزخ" بودم. تصمیمی که گرفته بودم و این همه انرژی منفی که در طی یک هفته از سوی اطرافیان به من منتقل شده بود، بیشتر عصبی ام می کرد. از هر چیزی بی دلیل عصبانی می شدم. یکهو به سرم زد با یک دوست درد و دل کنم. کسی که بیشتر از همه اطرافیان مرا درک می کند. متن اسمسی را که باید به دوستم می زدم توی ذهنم آماده کردم، اما نمیدانم چرا حس کردم باید قبلش با خدا حرف بزنم. قرآن جیبی ام را باز کردم و این آیه آمد: "بر آنچه می گویند شکیبا باش و بنده ما داوود را که دارای نیرومندی بود یاد کن...و حکومتش را محکم و استوار ساختیم و به او حکمت و منصب ادامه مطلب

برچسب: یا رفیق من لا رفیق له,یا رفیق من لا رفیق له یعنی چه,يا رفيق من لا رفيق له, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی دانستم از چی ناراحتم اما دلم میخواست بیام و بنویسم "خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید". دلم میخواست بنویسم "می ایستم به درد خودم تکیه می کنم" یا مثلا بنویسم "غم های ما اندازه صحرا بزرگ است...ما را نمی فهمند آدم های کوچک". اما هر چقدر فکر می کردم نمی دانستم چرا حالم خوب نمی شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی پولی، از دانشگاه واستاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچکدام نباید اینگونه حال مرا بد می کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم "حال مرا چیزی ازین بدتر نمی کند". اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار کردم: "روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد.روشنی دارد،تاریکی دارد.کم دارد،بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید..." این جمله مثل خونی در رگهایم می دود، بی آنکه بدانم چرا؟؟؟ هر بار که می خوانمش حس می کنم آنقدر انرژی دارم که می توانم تا آخر دنیا بدوم. انگار ادامه مطلب

برچسب: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند,رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند,رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند,تعبیر, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 19:05

باران ریز ریز می بارد. آرام قدم میxadزنم، با نفسی عمیق حجم زیادی از هوای بارانی و بهاری را وارد ریه ها می کنم و زمزمه میxadکنم: « تو می فهمی حال و هوای منو، خبر داری از حس دلتنگیام / تمام جهان چشم به راه توئه، بگو من کدوم سمت دنیا بیام». باران کمی تند شده، می ایستم، سرم را بالا می گیرم، صورتم خیس می شود. یاد مادربزرگ می افتم. چند سال است که سردرد امانش را بریده؟ چند سال است با دردهایش کنار آمده؟ به پدربزرگ فکر می کنم. چقدر برای پسرهایش زحمت کشید؟ چقدر آرزو داشت؟ چرا این روزها اینقدر غمگین و گرفته است؟ دوباره راه می افتم. صدایی انگار در سرم می پیچد:«به امید اینکهادامه مطلب

برچسب: مرا هزار امید است و هر هزار تویی,آهنگ مرا هزار امید است و هر هزار تویی,شعر مرا هزار امید است و هر هزار تویی,دانلود مرا هزار امید است و هر هزار تویی,مرا هزار امید است هر هزار تویی,دانلود آهنگ مرا هزار امید است و هر هزار تویی,متن شعر مرا هزار امید است و هر هزار تویی,مرا هزار امید است که هر هزار تویی,مرا هزاران امید است و هر هزار تویی,متن مرا هزار امید است و هر هزار تویی, نویسنده: آوا بهرامی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 20:17

صفحه بندی