
مردها شاید خودخواه ترین موجودات دنیا باشند. وقتی عاشق می شوند چشمشان را بر روی همه چیز می بندند. باور ندارید؟ همین فرهاد برای کندن کوه نظر شیرین را پرسید؟ یا مثلا مجنون یک بار از خودش سوال نکرد، لیلی دلش می خواهد اینهمه دوست داشته شود و با این عشق آتشین شهره آفاق شود؟ وقتی عاشق می شوید. وقتی تمام هم و غمتان صرف بدست آوردن معشوقه می شود. کمی صبر کنید. این کلم...
ادامه مطلب
-پس باید منتظر بشی تا یک معجزه به دادت برسه. +میرسه! مگه من بنده خدا نیستم؟ مگه به خدا اعتقاد ندارم؟ مگه خدای من بزرگ نیست؟ پ.ن یک: دیالوگ نویسی پ.ن دو: من خدایی دارم که داشتنش جبران همه نداشته هاست... ...
ادامه مطلب
وقتی همه جا هستی. وقتی همه چیز دست خودت هست. وقتی ته ته دلم را میدانی. وقتی حالم را بهتر از خودم می فهمی. وقتی راه حل حال خوب و بدم را بلدی. پس همه زندگیم برای توست. یادم می ماند وقتی دلم گرفته با تو دردو دل کنم. حواسم هست وقتی خوشحالم توی سررسیدم بنویسم، خدایا ممنون که هستی. وقتی به پدربزرگ و مادربزرگ سرمیزنم و خنده های از ته دلشان را می شنوم سرم را بلند کنم و بگویم شکر. وقتی دارم برای خانواده افطار درست می کنم توی دلم بگویم، همه اینها برای گوشه ای از رضایت توست. لحظه هایی که در اوج ناامیدی روزنه امید بهم نشان میدهی بغض کنم و بگویم عاشقتم. یاد گرفتم از هر چیزی که می گذرم، به خاطر این است که تو خواسته ای. سختی پوشیدن چادر را در هوای گرم تحمل می کنم چون میدانم داری به من لبخند میزنی. حرف پدر ...
ادامه مطلب
ار اولی نبود که این مدلی می شدم.آن روزها روزهای سختی بود. روزهای تصمیم بزرگ. روزهای تغییر. آدم وقتی حالش بد است یا خوب تکلیفش با خودش روشن است. یا یک چیزی را دارد یا ندارد. راحت می داند باید ناراحت باشد یا خوشحال. اما حالی که من داشتم هیچکدام از اینها نبود. یک چیزی بین این دو. چیزی را میخواستم به دست بیاورم. هم سخت بود و هم نگران کننده. نگرانی برای آینده. من داشتم تغییر می کردم. در همین تغییرات دیگر بعضی چیزها برایم لذت بخش نبود و این بیشتر نگرانم می کرد. یک جورایی "برزخ" بودم. تصمیمی که گرفته بودم و این همه انرژی منفی که در طی یک هفته از سوی اطرافیان به من منتقل شده بود، بیشتر عصبی ام می کرد. از هر چیزی بی دلیل عصبانی می شدم. یکهو به سرم زد با یک دوست درد و دل کنم. کسی که بیشتر از همه اطراف...
ادامه مطلب