جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...

متن مرتبط با «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند» در سایت جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی... نوشته شده است

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

  • نیلوبلاگ

    خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی دانستم از چی ناراحتم اما دلم میخواست بیام و بنویسم "خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید". دلم میخواست بنویسم "می ایستم به درد خودم تکیه می کنم" یا مثلا بنویسم "غم های ما اندازه صحرا بزرگ است...ما را نمی فهمند آدم های کوچک". اما هر چقدر فکر می کردم نمی دانستم چرا حالم خوب نمی شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی پولی، از دانشگاه واستاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچکدام نباید اینگونه حال مرا بد می کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم"حال مرا چیزی ازین بدتر نمی کند". اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار ک...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند | رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند | رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند+تعبیر |