
-پس باید منتظر بشی تا یک معجزه به دادت برسه. +میرسه! مگه من بنده خدا نیستم؟ مگه به خدا اعتقاد ندارم؟ مگه خدای من بزرگ نیست؟ پ.ن یک: دیالوگ نویسی پ.ن دو: من خدایی دارم که داشتنش جبران همه نداشته هاست... ...
ادامه مطلب
1.ای رسول،نزدیک است که اگرامت به قرآن ایمان نیاورند،جان عزیزت را از شدت حزن و تاسف بر آنها از دست بدهی(آیه 6 سوره کهف) 2.تمامی چهارده معصوم (ع) از پیامبر اکرم تا حضرت ولی عصر (عج) همگی نور واحدند. یعنی امام حسن عسکری نیز به اندازه پیامبر دغدغه هدایت امت را داشتند. 3.حال چگونه است حال امامی که می داند پس از رفتنش از میان امت، آنها دیگر امامشان را به چشم سر نمی بینند و امام بعد از ایشان یعنی حضرت ولی عصر(عج) در پس پرده غیبت خواهند بود. ولادت امام حسن عسکری (ع) مبارک ...
ادامه مطلب
از این به بعد هر چند وقت یکبار اینجا مطالبی منتشر می شود با یک هدف. انتشار شعار "کل یوم عاشورا". حتما می پرسید الان که محرم و صفر تمام شده. یا اینکه چرا دوست دارید ما همه اش گریه و زاری کنیم؟! اما اینطوری نیست. اتفاقا من می گویم مطالب عمیق و مفهومی عاشورا باید وقتی گفته شود که مردم شور حسینی را دریافت کرده باشند و حالا بخواهند به شعور حسینی برسند. این مطالب را به قول اینستا نشینان با هشتگ! #کل_یوم_عاشورا بخوانید و نشر دهید. شاید سال آینده در ماه محرم اتفاقات خوبی برایمان رقم بخورد....
ادامه مطلب
#کل_یوم_عاشورا...
ادامه مطلب
خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی دانستم از چی ناراحتم اما دلم میخواست بیام و بنویسم "خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید". دلم میخواست بنویسم "می ایستم به درد خودم تکیه می کنم" یا مثلا بنویسم "غم های ما اندازه صحرا بزرگ است...ما را نمی فهمند آدم های کوچک". اما هر چقدر فکر می کردم نمی دانستم چرا حالم خوب نمی شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی پولی، از دانشگاه واستاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچکدام نباید اینگونه حال مرا بد می کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم"حال مرا چیزی ازین بدتر نمی کند". اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار ک...
ادامه مطلب
باران ریز ریز می بارد. آرام قدم میxadزنم، با نفسی عمیق حجم زیادی از هوای بارانی و بهاری را وارد ریه ها می کنم و زمزمه میxadکنم: « تو می فهمی حال و هوای منو، خبر داری از حس دلتنگیام / تمام جهان چشم به راه توئه، بگو من کدوم سمت دنیا بیام». باران کمی تند شده، می ایستم، سرم را بالا می گیرم، صورتم خیس می شود. یاد مادربزرگ می افتم. چند سال است که سردرد امانش را بریده؟ چند سال است با دردهایش کنار آمده؟ به پدربزرگ فکر می کنم. چقدر برای پسرهایش زحمت کشید؟ چقدر آرزو داشت؟ چرا این روزها اینقدر غمگین و گرفته است؟ دوباره راه می افتم. صدایی انگار در سرم می پیچد:«به امید اینکه...
ادامه مطلب
تقصیر ما نبود. از همان روز اول که به سن تکلیف رسیدیم و قرار شد روزه بگیریم به ما گفتن خواب روزه دار هم عبادت است. از روزه گرفتن خوابیدنش را یادمان دادند. از رمضان سختی گرسنگی و تشنگی. از اول هم یاد نگرفتیم چطور قدر این ماه را بدانیم. هر سال به آخرای ماه که می رسیم، می فهمیم چه لحظاتی را از دست دادیم و نمی دانستیم. لحظه های رفتنش بود که می فهمیدیم چقدر جدا شدنش برایمان سخت است. انگار که خودِ خودمان را می برند. انگار که فقط در این ماه خودمان بودیم و با تمام شدنش دوباره یک پوسته دروغین از ما می ماند. انگار که خودمان با رمضان می رود و جا می مانیم. حالا دوباره دارد...
ادامه مطلب
دلم یک دوران بازنشستگی می خواهد. دلم می خواهد بی تفاوت به اینکه سوت آغاز فلان بازی فوتبال ساعت یارده و نیم شب زده می شود، سرِ شب به رختخواب بروم و به نتیجه فکر نکنم. ساعت پنج صبح که برای نماز بیدار می شوم، کمی قرآن بخوانم، روزم را با یک آیت الکرسی شروع کنم و نزدیک های شش برای پیاده روی از خانه بیرون بزنم. در راه برگشت نان سنگک بخرم و همینطور که با همسایه ها احوالپرسی می کنم به خانه برگردم. دوش بگیرم، صبحانه بخورم. به گل ها آب بدهم. بعد از مرتب کردن خانه یک موسیقی ملایم بگذارم و بروم سراغ قفسه کتاب ها. یک قفسه اش این است: بیست جلد تفسیر المیزان، نامیرا از دکت...
ادامه مطلب