جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...

متن مرتبط با «مرا هزاران امید است و هر هزار تویی» در سایت جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی... نوشته شده است

خدای من همین نزدیکی هاست

  • نیلوبلاگ

    -پس باید منتظر بشی تا یک معجزه به دادت برسه. +میرسه! مگه من بنده خدا نیستم؟ مگه به خدا اعتقاد ندارم؟ مگه خدای من بزرگ نیست؟ پ.ن یک: دیالوگ نویسی پ.ن دو: من خدایی دارم که داشتنش جبران همه نداشته هاست... ...

    ادامه مطلب
  • هر روز عاشوراست

  • نیلوبلاگ

    از این به بعد هر چند وقت یکبار اینجا مطالبی منتشر می شود با یک هدف. انتشار شعار "کل یوم عاشورا". حتما می پرسید الان که محرم و صفر تمام شده. یا اینکه چرا دوست دارید ما همه اش گریه و زاری کنیم؟! اما اینطوری نیست. اتفاقا من می گویم مطالب عمیق و مفهومی عاشورا باید وقتی گفته شود که مردم شور حسینی را دریافت کرده باشند و حالا بخواهند به شعور حسینی برسند. این مطالب را به قول اینستا نشینان با هشتگ! #کل_یوم_عاشورا بخوانید و نشر دهید. شاید سال آینده در ماه محرم اتفاقات خوبی برایمان رقم بخورد....

    ادامه مطلب
  • پیروی از انسان کامل

  • نیلوبلاگ

    #کل_یوم_عاشورا...

    ادامه مطلب
  • عاشق ادبیات و شاهنامه و خیام بود...

  • نیلوبلاگ

    اپیزود اول: یکی از بچه های دانشگاه توی تلگرام پیغام داد که"شما با استاد چوبندیان درس داشتید؟ " قبل از اینکه جواب بدم پشت سرش گفت:"بنده خدا فوت کرده". اپیزود دوم: داخل حیاط مسجد داشتم دنبال مجلس زنانه می گشتم. داخلکهرفتم ،به محض نشستن یاد حرفش افتادم. سرکلاس می گفت:"من هر وقت به مجالس ختم می روم یک قرآن برمی دارم و می روم یک گوشه ای می نشینم و معنی فارسی آن را می خوانم".قرآن را از توی کیفم درآوردم. به نیت استاد باز کردم و معنی فارسیش را خواندم:"و تنها ذزیه او را در زمین باقی گذاشتیم. و در میان آیندگان برای او نام نیک به جا گذاشتیم. سلام بر نوح در میان جهانیان. ما نیکوکاران را اینگونه پاداش می دهیم. بی تردید او از بندگان مومن ما بود". اپیزود سوم: بلند شدم و به سمت دخترهایش رفتم.گفتم: "تسلیت م...

    ادامه مطلب
  • همان مسیر همیشگی نبود

  • نیلوبلاگ

    از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم. همان جا که هر روز ساعت پنج عصر بعدِ پیاده شدن از سرویس شرکت، سوار اتوبوس می شوم و به خانه می روم. این بار اما پنج عصر نبود که آفتاب توی سرم بزند. سوار اتوبوس هم نشده بودم. تو خنکای ساعت دوازده شب، سوار وانت شده بودم. از همان مسیری که همیشه خسته به میله های کنار شیشه اتوبوس تکیه می دهم. آن جا اما حسابی انرژی داشتم و خوشحال بودم. به جای تکیه دادن هم بلند بلند حرف می زدم و می خندیدم. آنقدر خندیده بودم که فکم درد می کرد. درست همان جا بودکه با لباسهای مشکی و خاکستری روی صندلی های اتوبوس می نشینم. آن شب اما مانتوی صورتی ام را پوشیده بودم و روسری ایم را با آن ست کرده بودم. از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم اما دیگر تنها نبودم. توی وانت کنار دخترعموها نشسته بود...

    ادامه مطلب
  • اوست گرفته شهر دل

  • نیلوبلاگ

    وقتی همه جا هستی. وقتی همه چیز دست خودت هست. وقتی ته ته دلم را میدانی. وقتی حالم را بهتر از خودم می فهمی. وقتی راه حل حال خوب و بدم را بلدی. پس همه زندگیم برای توست. یادم می ماند وقتی دلم گرفته با تو دردو دل کنم. حواسم هست وقتی خوشحالم توی سررسیدم بنویسم، خدایا ممنون که هستی. وقتی به پدربزرگ و مادربزرگ سرمیزنم و خنده های از ته دلشان را می شنوم سرم را بلند کنم و بگویم شکر. وقتی دارم برای خانواده افطار درست می کنم توی دلم بگویم، همه اینها برای گوشه ای از رضایت توست. لحظه هایی که در اوج ناامیدی روزنه امید بهم نشان میدهی بغض کنم و بگویم عاشقتم. یاد گرفتم از هر چیزی که می گذرم، به خاطر این است که تو خواسته ای. سختی پوشیدن چادر را در هوای گرم تحمل می کنم چون میدانم داری به من لبخند میزنی. حرف پدر ...

    ادامه مطلب
  • رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

  • نیلوبلاگ

    خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی دانستم از چی ناراحتم اما دلم میخواست بیام و بنویسم "خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید". دلم میخواست بنویسم "می ایستم به درد خودم تکیه می کنم" یا مثلا بنویسم "غم های ما اندازه صحرا بزرگ است...ما را نمی فهمند آدم های کوچک". اما هر چقدر فکر می کردم نمی دانستم چرا حالم خوب نمی شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی پولی، از دانشگاه واستاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچکدام نباید اینگونه حال مرا بد می کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم"حال مرا چیزی ازین بدتر نمی کند". اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار ک...

    ادامه مطلب
  • مرا هزار امید است و هر هزار تویی

  • نیلوبلاگ

    باران ریز ریز می بارد. آرام قدم میxadزنم، با نفسی عمیق حجم زیادی از هوای بارانی و بهاری را وارد ریه ها می کنم و زمزمه میxadکنم: « تو می فهمی حال و هوای منو، خبر داری از حس دلتنگیام / تمام جهان چشم به راه توئه، بگو من کدوم سمت دنیا بیام». باران کمی تند شده، می ایستم، سرم را بالا می گیرم، صورتم خیس می شود. یاد مادربزرگ می افتم. چند سال است که سردرد امانش را بریده؟ چند سال است با دردهایش کنار آمده؟ به پدربزرگ فکر می کنم. چقدر برای پسرهایش زحمت کشید؟ چقدر آرزو داشت؟ چرا این روزها اینقدر غمگین و گرفته است؟ دوباره راه می افتم. صدایی انگار در سرم می پیچد:«به امید اینکه...

    ادامه مطلب
  • گوشش را هم بپیچانی ،سودی ندارد!

  • نیلوبلاگ

    نوشته بود: "'گاهی نباید ناز کشید... انتظار کشید... درد کشید... فریاد کشید... تنها باید دست کشید و رفت... همین" برایش نوشتم: دست را می توان کشید و رفت. پا را می توان کشید و رفت. حتی عقل را هم می توان کشید و رفت. اما دل را نمی توان... دل اگر دلش نباشد با تو هیچ جا نمی آید. گریه می کند. داد می زند. پا می کوبد. لج می کند. دل، هر جا که دلش باشد می ماند، حتی اگر تو از آنجا دور شده باشی...خیـــــــــــــــــــــلی دور. پ.ن:متن داخل گیومه از وبلاگ دوست عزیزمانآقای گرجی...

    ادامه مطلب
  • دندان دوست داشتنم را کشیده ام

  • نیلوبلاگ

    "دوست داشتن عضوی از بدن است. درست است که همه به فکر قلب می افتند ولی من می گویم که دوست داشتن دندان آدم است. دندان جلویی که هنگام لبخند برق می زند. حالا تصور کنید روزی را که "دوست داشتن" آدم درد می کند. آرام و قرار را از آدم می گیرد. غذا از گلویت پایین نمی رود.شب ها را تا صبح به گریه می نشینی. آنقدر مقاومت می کنی تا یک روز می بینی راهی نداری جز اینکه دندان "دوست داشتن" ات را بکشی و بیندازی دور.بعد...حالا...دندان دوست داشتنت را که کشیده باشی حالت خوب است. راحت میخوابی. راحت غذا میخوری و شبها دیگر گریه ات نمی گیرد ولی...همیشه جای خالی اش هست حتی وقتی از ته دل میخندی..."...

    ادامه مطلب
  • جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...

  • نیلوبلاگ

    دلم یک دوران بازنشستگی می خواهد. دلم می خواهد بی تفاوت به اینکه سوت آغاز فلان بازی فوتبال ساعت یارده و نیم شب زده می شود، سرِ شب به رختخواب بروم و به نتیجه فکر نکنم. ساعت پنج صبح که برای نماز بیدار می شوم، کمی قرآن بخوانم، روزم را با یک آیت الکرسی شروع کنم و نزدیک های شش برای پیاده روی از خانه بیرون بزنم. در راه برگشت نان سنگک بخرم و همینطور که با همسایه ها احوالپرسی می کنم به خانه برگردم. دوش بگیرم، صبحانه بخورم. به گل ها آب بدهم. بعد از مرتب کردن خانه یک موسیقی ملایم بگذارم و بروم سراغ قفسه کتاب ها. یک قفسه اش این است: بیست جلد تفسیر المیزان، نامیرا از دکت...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    اوست گرفته شهر دل | اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر | اوست گرفته شهر دل من به کجا | رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند | رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند | رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند+تعبیر | مرا هزار امید است و هر هزار تویی | آهنگ مرا هزار امید است و هر هزار تویی | شعر مرا هزار امید است و هر هزار تویی | دانلود مرا هزار امید است و هر هزار تویی